|
اخبار نگارخانه ها
|
قرار
نبــود خودم را نابود کــنم / 24 اردیبهشت 1388
[ به بها نه نما یشگا ه ا فشین پیر ها شمی د ر گا لر ی هما ]
نخستین آثار به نمایش درآمده از افشین پیرهاشمی در 1370 دیده شدند.
آن زمان آثار انتزاعی او با آنچه اکنون با آن شناخته میشود،
شباهتی نداشتند. سه سال بعد از آن، نمایشگاه انفرادیاش را در
گالری بامداد برپا کرد. پس از آن سیاهوسفیدهای پیرهاشمی در گالری
برگ به نمایش درآمد. او، متولد 1353 ارومیه است، تحصیلات آکادمیک
خود را در 1377، در دانشگاه آزاد، آغاز کرد؛ تحصیلاتی که به پایان
نرسید. پس از مدتی، برای ادامه تحصیل، به دانشگاه هنرهای زیبا رفت؛
هرچند آن هم ناتمام ماند! در 1382، با وجود آن که در میان
برگزیدگان بیینال ششم قرار داشت، به انتخابها و
رویه بیینال
اعتراض کرد، جنجالی که در روز اختتامیه نام پیرهاشمی را بر سر زبانها
انداخت. بسیاری اولین آشناییشان با وی را از همان ماجرا به یاد
دارند! یک سال بعد از بیینال تهران، جایزه اثر متفاوت را در اولین
دوره بیینال پکن به خود اختصاص داد، جایزهای که به
گفته خودش،
مقدمات ورود به حراجیهای بینالمللی را فراهم کرد. حال بعد از
گذشت چهار سال پرهیز از نمایش نقاشی در ایران، نمایشگاه انفرادیاش
را در گالری هما برگزار میکند. افتتاح این نمایشگاه در بیستوپنج
اردیبهشت بهانهای شد، برای گفتوگوی کوتاهی با او.
چرا در سالهای اخیر نقاشیهایت در ایران به نمایش درنیامد؟
چندین بار با همه آدمهای اطرافم قهر کردم و قرار گذاشتم که دیگر
کارهایم را به کسی نشان ندهم؛ چون دوستان و اطرافیانم ناخواسته
برایم آسیبزننده بودند! اولین بار که از فضای نقاشی تجریدی سراغ
نقاشی فیگوراتیو رفتم، خیلی خُرده گرفتند که: اینها طراحی است و
در حوزه نقاشی قرار نمیگیرد و از این قبیل حرفها.
عده دیگری با
تیرهوتار بودنش کنار نمیآمدند. حتا با خانم بامداد، که اولین
نمایشگاه انفرادیام را برگزار کرد، بر سر اختلاف سلیقهمان و این
که تلخی کارها را نمیپسندید، قطع رابطه کردم. از همان موقع به
این نتیجه رسیدم که: کار خود را بکنم، تا وقتی که زمان نمایشاش
فرا برسد. ناگفته نماند: تنها کسی که آن موقع از کارهایم دفاع کرد،
سرپرست وقت گالری برگ بود، و بعدتر حمایتها و توجهات
مادرانه
معصومه سیحون، که بیش از هر معلمی از او آموختهام و
همه آن چیزی
را که میدانم، مدیون او هستم.
گمان نمیکنی، توقع بیجایی بود که انتظار دیده شدن آثارت را در آن
سن داشته باشی، و این قهر کردنها بیشتر به مشکلات شخصی خودت باز
میگردد؟! در هر حال، بعد از گالری برگ اتفاقات خوبی برایت افتاد.
گمان نمیکنم! در همان زمان، که مثلاً در گالری برگ مورد توجه بودم،
جماعت نقاش، من را قبول نکردند. فقط من را به عنوان یک روانپریش
دیوانه شناختند که نقاشی هم میکند. در تمامیِ نمایشگاههایی که
برگزار کردم، آدمهای جدیِ هنر آثارم را ندیدند؛ بیشتر بازدیدکنندگان
و آنهایی که کارها را سرسری رد نکردند، جوانها بودند و هنوز هم
برای دیده شدن آثارم به آنها فکر میکنم. ممکن است زودرنج باشم،
ولی حق دارم گله کنم که چرا موفقیتهای فرهنگی یک نقاش نادیده
گرفته میشود، ولی همین که حراجیها سراغت میآیند،
همه اهالی
فرهنگ ذوقزده به شما تبریک میگویند و برایت آرزوی موفقیت میکنند
و، در نهایت، نقاشیهایت دیده میشود. این ذوقزدگی نشاندهنده بیهویتی
مجموعه فرهنگی ماست، و همین امر دلیل باختنش به
قافیه دلالبازی
است! مطمئنم که اگر موفقیت در بیینال چین به دست نمیآمد، این
رغبت به آثارم وجود نداشت؛ چه طور مخاطب غیر ایرانی این اهمیت را
میفهمد، ولی مخاطب داخلی از آن غافل است؟! من هنوز هم جوایز
فرهنگی را معتبرتر از بازیهای اقتصادی پشت
پرده حراجیها و
اکسپوها میدانم، در حالی که برای فضای تجسمی داخلی، حراجیها حرف
اول را میزند.
اگر با همه قهر بودی، چرا با مجموعه جریانات اقتصادی این چند سال
قهر نماندی؟!
اولاً؛ هیچ دخالت و شرکتی در آنها نداشتهام. ثانیاً؛ گفتم قهر
بودم، ولی قرار نبود که خودم را نابود کنم! ثالثاً؛ با وجود این
که آثارم در آنجا به حراج گذاشته میشود، ولی هنوز هم احساس
سرخوردگی شدیدی دارم. این را هم باید برای چندمین بار توضیح دهم:
من هیچ وقت مستقیماً با این حراجیها کار نکردم. هر وقت کتابچه
این حراجیها به دستم میرسد، میفهمم که توجه چند ماه یا چند سال
قبل یک خانم یا آقا برای چه بوده و چرا کارم را این قدر دوست داشته!
مضافاً از فرهنگی که بیپولی را ارزش میداند، همیشه ترسیدهام؛
چرا منِ نقاش نباید زندگی خوبی داشته باشم؟ اگر با حال بد و مضطربم
نقاشی میکنم، ولی خیلیها از آن لذت میبرند، این به من مربوط
نیست! اگر سرنوشت کار به هر کجایی ختم شود، این به من ربطی ندارد.
من در این قسمت از کار شریک نیستم؛ ولی پنهان هم نمیکنم: از رضایت
خریدارها به نقاشیهایم احساس خوبی دارم.
پس سرخوردگیات برای چیست؟
از این که خیلی از آرتیستهای طراز اول این مملکت آرزو دارند به
حراجیها بروند، هم غمگین میشوم، هم عصبانی؛ برای این که خیلیها
درک نمیکنند، حراجیها دام پولهای سرگردان نفتی است و، در واقع،
کیسهای است برای پولهای انباشتهشده خاورمیانه! حتا هنرشناسان
غربی هم از این که جوانهای خاورمیانهای در آکشنها هستند، در
تعجباند؛ چون نمیبینند یا نمیدانند که مسأله سرمایهگذاری بر
هنر خاورمیانه خیلی ربطی به ارزشگذاری زیباییشناسانه ندارد. ولی
چاره چیست؟ در هر اتفاقی دوغودوشاب با هم قاطی میشود و این درست
و نادرستها را زمان تصحیح میکند. همه باید بفهمند هر اثری که به
خارج از مرزها رفت، الزاماً ارزشمند نیست. وقتی در ذهنم جستجو میکنم،
بیش از هر گروهی دلواپس نسل پیش از خودم هستم. آنها چوب سکوت
فرهنگی دههشان را خوردند و من و نسلم از این بابت همیشه شرمنده
آنها هستیم.
چرا فکر میکنی شرایط تغییر کرده و باید نقاشیهایت را نمایش دهی؟
چیزی عوض شده؟
بعد از چهار - پنج سال نبودن، دست کم فرضم بر این است که چشمهای
مشتاقی برای دیدن کارها وجود دارد. من هیچ وقت نگفتهام که دلم
نمیخواسته کارهایم در ایران دیده شود. مسأله این است که کسی نبوده
آنها را ببینید. اتفاقاً چون دغدغه ارزیابی شدنم در هنر معاصر
ایران همیشه برایم مهم بوده، این قدر با ماجرا کلنجار میروم و کجخلقی
میکنم. همیشه ترسم این است که چشمی برای قضاوت نباشد! اگر بدانم
که باز هم کسی برای دیدن نیست، باز هم دلیلی برای نمایش کارم وجود
ندارد.
در این اتفاقاتی که در هنرهای تجسمی به وقوع پیوست، سهم علیرضا
سمیعآذر را چه قدر میدانی؟
نمیتوان انکار کرد که در این زمینه شروعکننده بود. من زندگی
حرفهای او را در دو بخش میبینم: در زمان مدیریتش کارهایی را به
انجام رساند که همرتبهایهای او پس از انقلاب جرأتش را نداشتند.
در خلال این مسؤولیتها آلوده مباحث هنری هم شد. من بیشتر از هر
چیز به هوش او احترام میگذارم. نتیجه کارهایش با هر مقصودی این
است که هنر ایران امروز شناخته میشود. به واسطه تلاشهای او بود
که امکان عرضه هنر ایران فراهم شد. باید قدردانش باشیم ولی این
دلیل نمیشود که مجموعه اتفاقات را نقد نکنیم. من حتا کارنامه پس
از مدیریت موزهاش را موفقتر میدانم؛ برای این که دستش بازتر شد
و این امکان را برای همه فراهم کرد تا بتوانند از این شانس جدید
بهرهای ببرند.
موج بازنماییهای تکنیکی آمد و گذشت و حالا شکلهای دیگری باب شدهاند.
دلیل این مدزدگی را در کجا میبینی؟
خیلی سال پیش فکر میکردم، نقاشی یعنی آدم را کشیدن! راستش در
کودکی حلقه تعریفم خیلی تنگتر بود. در آن موقع گمان میکردم نقاشها
فقط مسیح و زنان را میکشند. الان که برمیگردم، میبینم خیلی هم
تعلق کودکانهای نبوده. شاید واقعاً نقاشی خیلی گستره بازی نیست و
به تجلی یک سری مفاهیم محدود باز میگردد. زمانی که نقاشی را شروع
کردم، جوّ جوری بود که هر کسی کار فیگوراتیو میکرد، از مرحله پرت
بود. به یاد دارم، استادان زمان دانشجویی همه انتزاعی کار میکردند
و با انار و بلبلی در گوشه کار تا مثلاً، کار را فیگوراتیونشان
کنند و به هر کسی که کار انتزاعی نمیکرد، نمره نمیدادند. کار
فیگوراتیو برایشان املپسندی بود. من هم به خاطر فشارهای روشنفکری
آن زمان، از کار آبستره شروع کردم و نمایشهای اولیهام در حوزه
انتزاع بود. بعد از مدتی احساس کردم تصوراتم از نقاشی با این
تعاریف تطابق ندارد. در آغاز کار، خیلی سختی کشیدم تا از بار تعلق
آن روزگار به انتزاع فرار کنم. بعد دیدم مدها میآیند و میروند.
تنها چیزی که میماند، تعلق خاطر است؛ کار خوب همیشه خوب است، چه
مد باشد، چه مد نباشد.
چه طور شد که برای نقاشیهایت سراغ عکس و استفاده عینبهعین از آن
رفتی؟
در همان سالها به این نتیجه رسیدم که به جای ورق زدن کتابآلبومهای
نقاشی، میل بیشتری به ورق زدن مجلات دارم؛ چون نبض زمانه بیشتر در
آنها میزند تا در تاریخ. هر صفحه مجله برای خودش اتفاقی است؛ آدمها،
ژستها و رنگ و انرژیهای هر صفحه بیشتر ذهنم را بازی میداد. هر
مجله سلیقه چندگانهای است که مال تعدادی از آدمهاست، در حالی که
در کتابهای تاریخ هنر سلیقه معدود گردآورندهها، حقهبازها،
ناشرین ... را ورق میزنیم. در نتیجه، منبع کارهایم عکس شدند.
البته، برخی از عکسها را خودم میگرفتم و بعضی از صفحات مجلهها
بودند، تا یک تجربه که متقاعدم کرد: باید از عکسهای خودم نقاشی
کنم. اتفاقاً در مسیر یادگیری عکس با تکنیکهایی آشنا شدم که در
روند شکلگیری نگاهم خیلی سازنده بود.
مسیر شکلگیری نقاشیهایت به کجا ختم میشود؟
تکنیک پیچیدهای نیست، منتها من با آن رفتار خودم را دارم. همیشه
از زمینهچینی و خیالِ لذت، بیشتر از خود لذت، اغنا میشوم. در
نقاشی هم از همین لذتجویی استفاده میکنم. برایم وقفة رسیدن به
یک اتفاق از ماحصل کار مهمتر است. برای همین، تولید خیلی زیادی
ندارم و در مقابل، همنشینی بین کار و زندگی، انرژی کارهای بعدیام
را فراهم میکند.
ولی هیچ وقت در دورههای مختلف پیرهاشمی یک مسیر متغیر نمیبینیم
که نشاندهنده تغییر عمدهای باشد!
کارهایم برای خودم متنوعاند؛ چون مسیر تغییرشان را میشناسم.
محدودیتهای موجود دستها و صورتهایی از روبهرو برای خودم کسالتبار
نیست. اگر این نقیصه باشد، خودم بیشتر از دیگران نقایصم را میدانم؛
اما برای رسیدن به این ناآگاهی سعی آگاهانهای دارم.
گمان میکنی بتوان با همین اسلوب و تکرار باز هم ادامه داد؟
من دربارة آینده هیچ حواسی ندارم؛ من حواسم به چیزهایی است که در
ذهنم میگذرد، حتا اگر غلط باشد. هنوز محتوای نقاشیهایم پشت صورت
و ظاهر شستهرفتهاش پنهان مانده. من آدم معاصری را میکشم که
دغدغههای متفاوتی با آدم یک دهه پیش خود دارد. دست کم در خودم
توانایی نمایش دغدغههای روانی آدم امروز را میبینم. قبول کردهام
که تصورات ما از ظاهر بیرونی آدمها ابداً بر درونیاتشان منطبق
نیست. در کارهایم سعی میکنم این دانسته را نمایش دهم.
نقاشی معاصر ایران را چه طور ارزیابی میکنی؟
ما درباره تاریخِ خیلی طولانی حرف نمیزنیم. با همه احترامی که به
نقاشان پیش از انقلاب دارم، ولی حمایتهای دولتی آن سالها عرصه بیرقابت
و بیدغدغهای را فراهم میکرد که در نهایت قرار بود به موفقیت هم
ختم شود؛ توجهی که از ما دریغ شد. بدبینی و اضطرابی که نسل من دید،
مطمئناً خود را در آثارمان نشان داده یا خواهد داد. البته، از آنها
متأسف نیستم؛ چون کمترینش این است که به نوعی نسبت به همه چیز
واکنش عاطفی دارم. از طرف دیگر، از بیقیدی و بیخیالی و انرژی
سرخوشانه نسل بعد از خودم هم لذت میبرم و مطمئنم در نتیجه این
سرخوشی اتفاقات متفاوتی در هنر پس از ما خواهد افتاد. نباید
بیقیدی هجده تا بیستودوسالهها را به پای بلاهتشان گذاشت. اگر
آنها نمیآمدند، هنوز باید پایبند اسلوب و شیوههای کهنهای
میماندیم؛ خلاصه از این که موانع نسل ما را ندارند، خیلی راضیام
و مطمئنم آینده هنر ایران ستارههای پرفروغی خواهد داشت.
|
|