|
اخبار نگارخانه ها
|
درگذشت پير لاجورد
/ 13 اسفند 1387
محمدحسن حامدي

استاد اسداله پورجوان دارفاني را وداع گفت.
اين خبري بود كه دو شب پيش از پشت تلفن شنيدم. نسبت آشنايي من با اين
هنرمند فرزانه همان قدر است كه اكنون همه مخاطبان تنديس با وي دارند. در
شماره اخير در صفحه 23 از ستون نگاه، ايشان به طور اجمالي معرفي شدهاند.
اما ظاهراً پيش از آنكه فرمهاي مجله به چاپ سپرده شوند، وي در روز يكم
اسفندماه خرقه تهي كرده بودند. و اين حس خوشايند كه ميتوانست مختصر ارادت
ما به ايشان باشد، با ناكامي مواجه ميشود. اما نكته قابل تأسف اينكه حتي
همشهريان آن مرد هميشه ياور هنرمندان خوش لحجه اصفهان نيز، اين خبر را دير
دريافته بودند. يعني وقتي كه 11 روز از زمان وقوع آن حادثه گذشته بود. اميد
آنكه انجمنهاي هنري، نقاشان و مديران مسئول ادارات فرهنگي در نگاه داشتن
ياد او تعللي به كار نبندند. چرا كه روح هر شهر، به نازنين آدمهايي اين
چنين وابسته است. يادش را همچنان گرامي ميداريم.
متن زير هماني است كه به قلم سركار خانمها بدرالسادات قاري و ميترا شريعت
در شماره 144 تنديس به چاپ رسيده است.
-27 پير لاجورد
بدرالسادات قاري سيدفاطمه و ميترا شريعت
بدرالسادات قاري اخيراً كتابي را با عنوان ماه تابان اصفهان از سوي
انتشارات فرهنگستان هنر به چاپ رسانيدهاست. اين كتاب پژوهشي است جامع در
خصوص زندگي و آثار حاجمصورالملكي، هنرمند نگارگر، كه در جاي خود اثر ارزشمندي
به حساب ميآيد. از ايشان درخواست كردم، در خصوص ديگر هنرمندان مهجور شهر
اصفهان، مطالبي را تحقيق و به تنديس ارائه كند. آنچه در ادامه ميخوانيد،
حاصل يكي از همين پژوهشهاست. بديهي است، چنانچه مطالبي در اين زمينه، در
خصوص تمامي شهرهاي ايران، تهيه گردد، در اندك زماني اطلاعات ارزشمندي به
دست خواهد آمد.
در كوچههاي شهر لاجورد، كه نصف جهان ميخوانندش، و در لايههاي بافت كهن
آن، مردي حجره دارد، به نام اسدالله پورجوان. اين حجره ميعادگاه هنرمنداني
از نسل گذشتگان است; ميراثداراني از هنر، استاداني از خط، مينا، نگارگري و
فرش; پاتوقي براي ديدار و گپي دوستانه. براستي در اين زمستان سرد، حجره
استاد چه گرم و صميمي است! خصوصاً كه با چاي و پولكي همراه باشد.
بخاري نفتي، ميزوصندلي ساده، قلموقلمدان، رنگوتابلو همگي حكايت از روح
ساده و بيآلايش او به دور از هر زوروتزويري دارد.
در اينجا خبري از گالري و ويترين و نور و دكوراسيون نيست; همه چيز در
سرانگشتان و سرپنجه گرم او خلاصه ميشود; گرمايي براي آفرينش يك تابلو.
تابلوهايي كه اغلب از طبيعت الهام گرفتهاند.
پورجوان پيرو سبك نياكانش است; از سبكهاي نوين در كارهاي وي خبري نيست.
براستي آيا ميتوان بين مدرنيسم و كلاسيك پلي زد؟
نقاشيهايش ريشه در واقعيتبيروني دارند و عجيب كه به شهر اصفهان پيوند
خوردهاند; پيوندي عميق و سازگار با خلقوخوي برخاسته از مردم شهرش.
پورجوان، يك اصفهاني تمامعيار است; نه در لهجه و در سبك و در منش، بلكه در
تابلوهاي نقاشياش.
اسدالله پورجوان، متولد 1305 و ششمين فرزند خانواده است. پدر- حسينعلي- به
شغل فرنگيسازي مبل و صندلي مشغول بود و ديگر برادرانش هم همين حرفه را
ادامه دادند. در 1313، از دبستان ثروت به اكابر رفت و سيكل گرفت. مابقي درس
را در منزل ادامه داد. در يازدهسالگي حرفه پدر را آموخت. در دوازدهسالگي
شعر سرود و در چهاردهسالگي به انجمن شعرا رفت و در آنجا با آقاي گلزار-
رئيس انجمن- به مشاعره پرداخت. از شانزده تا هجدهسالگي را در محلهاي به
نام ضرابخانه واقع در قلهك به شغل پدر مشغول شد. با شروع جنگ جهاني دوم،
بار ديگر به اصفهان برگشت و حرفه نقاشي را مجدانه دنبال كرد. در بيستوپنجسالگي
ازدواج كرد كه حاصل آن دو دختر است و هر دو اهل علم و معرفت.
پورجوان، اهل تجارت نيست و هنرش را به دلالان هنر نميفروشد. هنر براي او
بيش از امرار معاش معنا ميدهد. هنر از نگاه او يعني: آرامش در كنار آبي
آسماني، زرد خورشيدي، سبز دريايي و نيلي نيلگون.
غبار نشسته بر حجره رنگوبوي چهار دهه حضور او در اين مكان است; حكايتي
پررمزوراز; داستاني از روزها و رازهاي زندگي ...
علاقهمندي به مطالعه تاريخ، سفر به اقصا نقاط كشور و آشنايي با جغرافيا
به اغلب تابلوهايش عمق داده است. قلب تپنده تابلوهاي هنري استاد همان آثار
باستاني است.
علاقه وافر به رنگ فيروزهاي، پيوند عميقي بين گنبدهاي نيلگون شهرش و نگين
برجسته هنر وي، يعني تابلو مسجد امام، است.
اسلوبواسليم، طرحونقشهايي با زمينه سفيد و آبي محراب و منبر، عبور از
سمك تا به سُها، ... رنگ در رنگ و نقش در نقش روح را به سوي معبود ميبرد;
پيوند با نياكان مساجد و معابد.
اين مرد كهنسال اصفهاني در كارهايي نظير منبت، مشبك، گرهچيني، قالبسازي،
بومسازي، خيزرانبافي، ... همچنان تواناست.
نگاه هنرمندانه او در تمام ابعاد زندگي هويداست. تا آنجا كه معماري خانه
خود را بنا كرده است. نامش را نامور بناميم و براي سلامتياش از خدا
آرزوهاي بسيار.


|
|