صفحه اصلی نوشتار

یادی از فریدون صدیقی

این مطلب پیشتر در شماره ۱۸۴ تندیس به چاپ رسیده است


حسن موریزی نژاد

وقتي پدر خانواده ابوالحسن‌خان صديقي باشد، كافي است فرزندان نيز در ذات خود بهره‌اي از ذوق و شور داشته باشند تا در لحظه‌لحظة زندگي خود و از آغاز، بهترين و ارزشمندترين فضا و امكان براي بروز اين شوروذوق‌شان فراهم شود. هرچند كودك آن را به ديدة سرگرمي بنگرد،‌ هرچند شور بازي و شادي آرام‌وقرار از او بگيرد؛ آرام‌وقرار!؟ اين را بعداً، قدري كه فهميده‌تر شد، قدرش را خواهد شناخت.

فريدون صديقي در خانه‌اي تولد يافت كه هر صبحش نه فقط درخشش نور و آواي پرندگان، خواب عميق شبانة او را مي‌ربود، بلكه صداي مكرر برخورد چكش بر مغار و مغار بر سنگ نيز چيزي بود كه هر صبح كه از خواب برمي‌خاست، به شنيدن آن عادت داشت؛ صدايي كه اغلب در طول روز و گاه در طول شب هم به گوش مي‌رسيد. عالم بچگانة فريدون و برادر و خواهرانش در كنار هياهو، شيطنت و جست‌وخيزهاي فراوان كودكي، سرشارِ خاطراتي از پدر و تلاش سنگين و مردانة او در رام كردن سنگ‌هاي سترگ و زمختی است كه آوردن و جا‌به‌جاكردن‌شان نيروي بازوي چندين مرد را طلب مي‌كرد.

ابوالحسن‌خان صديقي1، هنرمندي است كه نخستين بار پيكرتراشي را به‌طورحرفه‌اي در ايران مطرح كرد. او به‌واسطة تسلطي كه به كار خود داشت، موفق به خلق آثاري شد كه تا آن زمان (و شايد هنوز هم) در ايران سابقه نداشت. پيكره‌هايي از فردوسي (ميدان فردوسي تهران، پارك بورگز ايتاليا و مقبرة فردوسي در طوس)، سعدي (در شيراز)، خيام (در پارك لاله تهران)، نادرشاه افشار (مقبرة نادرشاه در مشهد)، ... از جمله آثار هنرمندي است كه شهرت او از سرزمينش نيز فراتر رفت.

چنين جايگاه رفيعي خانة او را ميعادگاه فاميل، آشنايان و هنردوستان كرده بود. فريدون در فضايي از عزت و احترامي كه نسبت به پدر مي‌شد، رشد يافت. درعين‌حال، شاهد تلاش و صبوري او در برابر مشكلاتش نيز بود.

«[پدرم] به هنر و زندگي‌اش عشق مي‌ورزيد. او مردي به‌تمام‌معنا خودساخته، انساني والا، همسري فداكار و پدري در حد پرستش بود. ذات وجودش مملو از مهر، صفا و يكرنگي بود و هنرمندي قابل ستايش و درخور تحسين است.»

«او مرد عبوسي نبود. خيلي هم دل‌رحم به نظر نمي‌رسيد، بلكه بسيار جذبه داشت. در تمام سنين، هميشه ميان فرزندانش تعادل را برقرار مي‌كرد. ارجحيت به كسي نمي‌داد. همين طور كه مرا مي‌ديد، همان طور نيز دختر بزرگ‌ترش را مي‌ديد. تعليم‌وتربيت ما را به‌عهدة مادرم مي‌گذاشت و خودش فقط نگهدارندة اين زنبيل زندگي، كه ما در آن زندگي مي‌كرديم، مي‌شد. با آن كه از لحاظ مالي در مضيقه بود، ولي ما را به بهترين مدارس آن زمان فرستاد: دبستان عجم، دبستان اميراتابك، دبيرستان (كالج) البرز (كه به كالج امريكايي‌ها شهرت داشت)‌. خواهرهايم نيز همين طور: دبستان شاهدخت، دبيرستان انوشيروان دادگر، ... همة ما در جاهاي خوب تحصيل كرديم و همه نيز تا تحصيلات عالي درس خود را ادامه دادند.»

«مادرم نيز زن تحصيل‌كرده و اصل‌ونسب‌داري بود و شجرة خانوادگي‌اش به ميرفندرسك، حکیم و عارف بزرگ عهد صفوی می‌رسید. به هنر علاقه داشت و تار مي‌نواخت. گاه با پدرم دونفري- تار مي‌زدند. او بسيار صبور، تودار و هميشه همراه با پدرم بود. درعين‌حال، در برابر حرفي كه مي‌زد و خواسته‌هايي كه از ما داشت، استوار مي‌ماند و كوتاه نمي‌آمد.»

فريدون در محلة‌ عین‌الدوله، خيابان ايران و در خانة عين‌الدوله چشم‌به‌جهان‌گشود . فرزند دوم خانواده بود و پيش از او نوین‌دخت (1313) و بعد از او نوشين‌دخت (1317)، زرين‌دخت (1321) و فرهاد (1329) تولد يافتند. دوران ابتدايي را در دبستان عجم در قلهك و بعد از سه سال در دبستان اميراتابك در ميدان بهارستان گذراند. در اين ايام توان او در نقاشي مهم‌ترين وجه تمايزش با ديگر هم‌مدرسه‌اي‌هايش است. صفحات سفيد دفتر، بيشتر از آن كه جايي براي تمرين و مشق باشد، جاي وسوسه‌برانگيزي براي نقاشي كردن بودند. سال‌هاي تحصيل در دبيرستان كه از راه رسيد، به مدرسة البرز رفت. در خانواده تحصيل امر واجبي قلمداد مي‌شد. بنابراين، او را به بهترين مدرسه فرستادند. اينجا ديگر معيارْ درس و نمره‌اي است كه از آن كسب مي‌شد و فريدون براي كسب سطح بالايي از اين معيار بايد خيلي تلاش مي‌كرد. اما، او ديگر نوجواني است كه كم‌كم به آنچه علاقه دارد يا ندارد، آگاه مي‌شود.

«‌مي‌دانستم به درس‌هاي شيمي‌وفيزيك و تاريخ‌وجغرافيا و ... علاقه‌اي ندارم و دنبال آنها نيستم. بيشتر به هنر علاقه داشتم، ولي به چه هنري نمي‌دانستم: نقاشي، مجسمه، ‌موسيقي، فيلم، ... پدرم اين را متوجه بود. اما، انگار او نيز منتظر فرصتي ماند تا سمت‌وسوي علاقة مرا بيشتر دريابد.»

«هنگامي كه پدرم در فرانسه تحصيل مي‌كرد، ويولني داشت كه آن را با خود به ايران آورده و بلااستفاده در انبار افتاده بود. من آن را در زيرزمين پيدا كردم. اصلاً طريقة‌ نواختن آن را نمي‌دانستم. بنابراين، با كمك دو مداد روي سيم‌هاي آن ضرب مي‌گرفتم!»

اين علاقه بهانه‌‌اي براي ابوالحسن‌خان شد تا فريدون را در هنرستان عالي موسيقي ثبت‌نام كند. شايد او به اين خاطر مشوق فرزندش براي تحصيل نقاشي و يا مجسمه‌سازي نشد كه فكر مي‌كرد چنين كارهايي در ايران آخروعاقبتي ندارد. مگر عاقبت خودش با آن همه توانايي، كه در خود جمع ساخت، غير از اين بود؟!

فريدون صديقي تحصيل موسيقي (ساز تخصصي او ويلون شد) را زير نظر اساتيد نامداري مثل بامشاد، احمد فروتن، مصطفي پورتراب، تينا مانتوپل (ويلونيست لهستاني)، خُودسيف (ويلونيست روسي) و حشمت سنجري ادامه داد. اينجا ديگر از آن رقابت درسي و گاه خصمانه‌اي كه در دبيرستان البرز وجود داشت، خبري نبود. فضا دوستانه‌تر و نزديكي بيشتري نيز ميان استاد و شاگرد برقرار بود. چنين فضايي به او كمك كرد، ذره‌ذره به شناخت بيشتري از خود نائل شود. حضور در فضاي خلاق و آزاد مدرسة موسيقي، بيش از آن كه بذر علاقه‌اش را به موسيقي رشد دهد، وي را به سمت مجسمه‌سازي كشاند. باوجوداين، او همچنان حرمت انتخاب پدر را گرامي داشت. به مجسمه‌سازي روآورد، بي‌آن‌كه پدر را از علاقة خودش آگاه كند.

«در سال سوم دبیرستان، به پیشنهاد یکی‌دو تن از دوستان خانوادگی، پدرم مرا به اتریش فرستاد.» 

به اين ترتيب فريدون صديقي، قبل از اين كه هنرستان عالي موسيقي را به‌پايان برساند، براي ادامة‌ تحصيل به اتريش فرستاده شد (1334).

«آن قدر از اتريش و مقام هنرمندان آن در گوش من خوانده بودند كه وقتي در خيابان‌هاي وين قدم مي‌زدم، ويلونم را پنهان مي‌كردم تا مبادا از من چيزي براي نواختن بخواهند. در وين يكي از دوستانم- لوريس چكنواريان- مرا به آكادمي موسيقي و تئاتر برد. پس از آزموني كه از من گرفتند، براي سال دوم تحصيل در آكادمي پذيرفته شدم. يك سال پيش پروفسور ادوار ملکوس، كه ويلونيست بسيار بزرگي بود، به‌فراگيري پرداختم. او به من گفت، چون انگشتان خيلي كلفتي داري، بهتر است به جاي ويلون، ويولا بزني. شش‌ماهي از تحصيل نگذشته بود كه به اركستر فيلارمونيك مجارستان، كه سر راه‌شان براي سفر به امريكا در اتريش به‌سرمي‌بردند، دعوت شدم. يك‌ماهي با آنها بودم. آقاي ژوزف ژيوُو، رهبر اركستر، از من خواست با آنها نيز به امريكا بروم، كه نرفتم. درگير همين اتفاقات بودم كه 1339 ازدواج كردم با مهشيد رسوخي، دختر همسايه‌مان در ايران. او نيز در اتريش و در رشتة‌ بيولوژي تحصيل كرد و تا مقطع دكترا آن را ادامه داد. تاكنون پنجاه‌ سال است که با هم زندگي كرده‌ايم- مرا تحمل كرده.»

فريدون صديقي تحصيل موسيقي را در اتريش نيز ناتمام رها مي‌كند. در مدت تحصيل، بيش از آن كه ذهنش درگير موسيقي باشد، متوجه مجسمه بود.

«نمي‌توانستم به پدرم، كه آن زمان در ايتاليا بود، بگويم. مي‌دانستم شروع به فلسفه‌بافي مي‌كند كه، مجسمه‌سازي كار بيهوده‌اي است و من كه تا اينجا آمده‌ام، مگر چه‌كار كرده‌ام و ...»

«پس از ترك آكادمي موسيقي، به ساختن مجسمه‌اي از آناتومي انسان پرداختم. با همة رگ‌وپي و عضلاتي كه داشت. تمام كه شد، آن را براي ورود به دانشكدة هنرهاي زيبا در وين ارائه كردم. هيأت ژوري، بعد از آزموني كه در زمينة‌ طراحي از من گرفتند و نسبت به تعلق اثر به خودم اطمينان حاصل كردند، مرا در مایستركلاس دانشكده (كلاس دانشجويان ترم‌هاي بالاتر)، كه زير نظر پروفسور هانس آندره تشكيل مي‌شد، ثبت‌نام نمودند.»

دوران تحصيل فريدون در اين دانشكده دو سال بيشتر زمان نبرد. اما همين مقدار براي به‌حركت‌درآوردن چرخة كار كافي بود.

«در طي مدت تحصيل دوازده مجسمه ساختم كه در ساختمان سفارت ايران در وين به‌نمايش‌گذاشته‌شدند: تعدادي پيكره به سفارش سفارت ايران در وين، همچنين نيم‌تنه‌هاي ابوريحان بيروني و خواجه‌نصير طوسي، كه هر دو با هزينة آكادمي، برنزريزي و به مركز كيهان‌شناسي امريكا فرستاده شد. به‌علاوة نيم‌تنة ابن‌سينا كه آن نيز براي یکی از دانشكده‌های پزشكي در استكهلم فرستادند.»

بعد از پايان تحصيل ساختن مجسمه‌ها ادامه يافت. نيم‌تنة‌ ادولف شِرف، رئيس حزب سوسياليست‌هاي اتريش، كه بعداً رئيس جمهور اتريش شد، و نيم‌تنة‌ دكتر تئودور كورنر، كه به عنوان پدر ملت اتريش شناخته مي‌شود.

«رئيس ميراث فرهنگي اتريش وقتي كارهاي مرا ديد، از من براي مرمت آثار قديمي دعوت به همكاري كرد. اولين مرمتي كه انجام دادم، كار روي تابلويي به ابعاد در حدود 40×70 اثر والد مُولر، نقاش مشهور قرن هجده اتريش، بود كه اتمسفر جنگل‌هاي وين را داشت و خانمي را نشسته روي يك نيمكت نشان مي‌داد. چشم راست زن آسيب ديده بود. چشم چپ او آبي به‌خصوصي داشت كه هر كاري كردم، موفق به ساخت آن نشدم. آخرسر هر دو را با رنگي كه ساختة خودم بود، رنگ‌آميزي كردم. اين كار من مورد استقبال قرار گرفت، و بدين ترتيب جزو سیزده مرمت‌كاري شدم كه در ميراث‌فرهنگي اتريش به‌كارمي‌پرداختند. در مرمت حدود بیست‌ونُه كليسا مشاركت داشتم. از جمله تعدادي پيكره و يك دَرِ كليسای متعلق به قرن هفده كه در جنگ جهاني دوم ازبين‌رفته و از روي عكسي كه از آن باقي مانده بود، با چوب گردو آن را بازسازي كردم. از اين كار بسيار تقدير شد.»

«در مدتي كه در ميراث‌فرهنگي مشغول‌به‌كاربودم، نامه‌اي از طرف پروفسور آمبروزي ‌به دست من رسيد كه در آن ذكر شده بود: «شنيده‌ام پسر ابوالحسن‌خان صديقي، كه در ايتاليا مجسمه‌های نادرشاه و فردوسي را در دست اجرا دارد، اينجاست». سپس خواسته بود با خواهرش تماس بگيرم. خود وي كرولال بود. خيلي زود به سراغش رفتم. او مردي چهارشانه و قوي‌هيكل با موهاي پرپشت بود- سيمايي شبيه به احمد شاملو داشت. مرا به آتليه‌اش برد. مجسمه‌هاي متعددي در اطراف كارگاه قرار داشت. از آن ‌همه كار و توانايي حيرت كردم. از من خواست روي تكه‌سنگ‌ مرمري از كارارا، كه در گوشة كارگاه افتاده بود، چهره‌اي براي او بتراشم. قدري كه كار كردم، قلم و چكش مرا گرفت و از من خواست از فرداي همان روز، كار در نزد وي را شروع كنم. اين همكاري تا 1349/ 1970، كه در اتريش بودم، ادامه يافت. تراش اول چندين مجسمه را به من سپرد. همة كارها هم روي مرمر كارارا بود؛ زيباترين و لذت‌بخش‌ترين سنگ روي زمين براي مجسمه‌سازي. پدرم هر سه مجسمه‌اي را كه از فردوسي ساخت، به‌علاوة‌ مجسمة خيام، با اين سنگ تراشيده. در كنار همكاري با پروفسور آمبروزي و ميراث‌فرهنگي اتريش، تعداد هفده مجسمه نيز از شخصيت‌های مختلف ساختم. از جمله ابوريحان، ابن‌سينا ، خواجه‌نصيرالدين طوسي، كمال‌الملك، دانته، چهره‌اي از يك كُنتس براي مقبرة او، ‌نقش‌برجسته‌اي از پدرم، ... چندي نيز در رُم با پدرم همكاری می‌كردم.»

در 1349- زماني كه تحصيلات همسر فريدون صديقي به پايان رسيد- به ايران برگشتند. در اين مدت هر دو پسر آنها (شهاب در 1340 و رامين در 1346) نيز تولد يافته بودند.2 تهران كه آمدند، در خانة‌ پدري در يوسف‌آباد، خيابان ابن‌سينا اقامت كردند.3 يك ماه بعد نخستين قرارداد خود را براي تكميل بناي مقبرة‌ فردوسي در طوس با انجمن آثار ملي بست.

«... چهار قطعه نقوش تمام‌برجسته، كه عرض هر كدام دو متر و طول‌شان نزديك به پنج متر مي‌شد. موضوع آنها صحنه‌هايي از شاهنامه بود كه پس از تصويب طرح اوليه، بدون داشتن هر گونه ماكت، شروع به اجراي آنها كردم. در همين زمان نيز سفارشي براي ساخت اسب بالدار دورة‌ هخامنشي دريافت كردم كه آن را با تمام ريز‌ه‌كاري‌هايي كه داشت، درست كردم. از طرف سفير هندوستان نيز سفارش ساخت پيكره‌اي از مهاتما گاندي دريافت كردم كه پس از ساخت به كلكته برده شد. پيكره‌اي از ابوريحان بيروني هم به سفارش انجمن ملي آثار ساختم كه در سال 1356 در حرکت‌های متعدد مردمیِ پیش‌ازانقلاب، خسارات بسیار سنگینی در کارگاه به این مجسمه وارد شد، که متأسفانه منجر به ازبین‌رفتن آن گردید.»

با وقوع انقلاب و تا چند سالي پس از آن كمتر سفارشي براي ساخت پيكره وجود داشت.

«‌در آن زمان به ساخت مبلمان، كنسول، كمد، ميز، ... به سبك قرن هفده پرداختم. بدين طريق امرار معاش مي‌كردم.»‌

«در سال 1364 از سوي بنياد مستضعفان دعوت شدم آثار دفينه را مرمت يا بازسازي كنم. يك‌سال‌ونيمي اين همكاري ادامه داشت. سپس سازمان ميراث‌فرهنگي با استعلام از میراث‌فرهنگی اتریش و با نظر سازمان زیباسازی شهر تهران، مرمت کلیه كارهاي پدرم را به من پيشنهاد كرد. پيكرة خيام در پارك لاله چند تَرَك عمده داشت و به‌سرعت در حال ازبين‌رفتن‌بود. مجسمة فردوسي در ميدان فردوسي نيز مشكل مشابهي داشت. ولي مجسمة ميرزاتقي‌خان اميركبير در دارالفنون با شدت بيشتري آسيب ديده بود، به نحوی كه بخش‌هايي از پيكره اصلاً نابود شده بود، ولي درهرصورت آنها را مرمت كردم. كتابخانه و مركز اسناد مجلس شوراي اسلامي ساخت نيم‌تنه‌هايي را از مشاهير به من سفارش داد: يوسف اعتصام‌الملك (پدر پروين اعتصامي)، محيط طباطبايي، ارباب‌كيخسرو شاهرخ (از بانيان احداث مجلس و نمايندة مردم تهران در دورة قاجار) و علي‌اكبر دهخدا.

در سال 1383 از طرف سازمان زیباسازی شهر تهران، سفارس ساخت نیم‌تنه‌ای را از سنگ مصنوعی، از پدرم دریافت کردم که به مناسبت هفتادمین سال افتتاح دانشگاه تهران به دانشکدة هنرهای زیبا- دانشکده‌ای که پدرم بنیان‌گذارش بود- اهدا شد و در همان مکان نصب گردید.

ساخت مجسمة سيدجمال‌الدين اسدآبادي براي ميداني در يوسف‌آباد با استفاده از سنگ مصنوعي و نيم‌تنة محمد غفاري (كمال‌الملك) از برنز در مقابل تئاتر شهر بخش ديگري از فعاليت پيكرتراشانة فريدون صديقي تاكنون بوده است.

«پيشنهاد ساخت مجسمه‌اي از دانته از سوي شهرداري براي پارك گفتگو نيز به من شد كه بعد از تأييد شوراي علمي حجم و هيأت مديره، ساخت آن را آغاز كردم. درحالي‌كه كار به مراحل پاياني خود رسيده بود، به بهانة اين كه يك پيكره‌ساز ايتاليايي پيكرة دانته را براي اهدا به پارك گفتگو ساخته، به طور يك‌جانبه‌ قرارداد را لغو كردند. این در حالي است ‌كه پس از گذشت چندين سال هنوز از پيكرة ايتاليايي دانته خبري نشده!»‌

«زماني كه پدرم مرا به اتريشِ مهد موسيقي فرستاد، شايد به اين اميد بود كه روزي موزيسين موفقي شوم. ولي بعد از اين كه آكادمي موسيقي را ترك كردم و وارد آكادمي هنرهاي تجسمي شدم، يك بار كه نزد او به ايتاليا رفتم، موضوع را به اطلاعش رساندم. پرسيد، چرا موسيقي را كنار گذاشتي؟ من دليل پيش‌پاافتاده‌اي را بهانه كردم. سؤال كرد، واقعاً مجسمه‌سازي را دوست داري؟ گفتم، بله. پيشاني‌ام را بوسيد. گفت، خدا به همراهت. وقتي در كارگاه پدرم در يوسف‌آباد مشغول ساختن نقش‌برجسته‌هاي مقبرة فردوسي بودم، يك روز گرم كار حضورش را پشت سر حس كردم. نگاهم كه به او افتاد، لبخندي زد و به من گفت، آفرين؛ پيرشی.»

 

پی‌نوشت

1- ابوالحسن صديقي (پيكره‌ساز، نقاش و معلم ايراني، 1276 ش- 1374 ش)، شاگرد كمال‌الملك و برجسته‌ترين آغازگر مجسمه‌سازي حرفه‌ای در ايران بود. او پس از پايان دورة هنرآموزي در مدرسة صنايع مستظرفه، براي ادامة تحصيل به اروپا رفت (1307 ش). به‌مدت چهار سال در رشتة مجسمه‌سازي مدرسة هنرهاي زيبا (پاريس) درس خواند. در آن سال‌ها عمدتاً به نقاشي رنگ روغني و آبرنگ پرداخت. پس از بازگشت، به‌جاي آشتياني، رياست مدرسة صنايع مستظرفه را برعهده‌گرفت. پس از تأسيس دانشكدة هنرهاي زيبا، به تدريس مجسمه‌سازي در اين دانشكده مشغول شد. در همان اوان، با عضويت در انجمن آثار ملي (1329 ش) به ساختن مجسمه‌هاي مشاهير ايران همت گماشت. پس از بازنشستگي (1354 ش) كار مجسمه‌سازي را با گچ و سنگ ادامه داد (رويين پاكباز، دايرة‌المعارف هنر، فرهنگ معاصر، 1381).

2- شهاب، مهندس كامپيوتر، نقاش و گرافیست است و رامين نيز، كه در رشتة برنامه‌ريزي تحليلي صنايع تحصيل كرده، اكنون از گردانندگان نشر موسيقي هرمس است (نقل قول).

3- اين خانه را پدرم سال‌ها پس از اجاره‌نشيني و از اين محل به آن محل رفتن ساخت. زمين آن از طريق قرعه‌كشي و از سوي دانشگاه تهران و زماني كه هيأت علمي دانشكدة هنرهاي زيبا بود، به پدرم رسيد، و البته خريداري كرد. يك مهندس ارمني هم نقشة زيبايي براي آن تهيه كرد، اما جهت اجراي آن پدرم پول كافي نداشت.